ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
64
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
دو مرد از آنها خروج و قيام كنند حتما يكى از آنها بايد شارى ( از خوارج كه نفس خود را در راه خدا خريده ) باشد . بنابر اين تو بدان كه خداوند نسبت به تو چه كرده . ( به اين معنى كه تو از اعراب هستى و خداوند اعراب را دچار غضب كرده پس از من گله مكن ) سعيد بن زياد گويد : چون مامون وارد شهر دمشق شد نامه پيغمبر را كه نوشته بود براى او آوردند و من گرفتم و به او نشان دادم . گفت : من نمىدانم تيرگى خاتم براى چيست ؟ معتصم به او گفت : آنچه را در اين نامه مقرر كردهاند نقض و فسخ كن گفت : من ميل ندارم پيمانى را كه پيغمبر بسته بشكنم سپس بواثق گفت : نامه را بگير و بر ديده خود بگذار شايد خداوند ترا شفا دهد . خود مامون آن را بر چشم نهاد و گريست . ( مقصود عهدنامه كه پيغمبر با مسيحيان بسته بود كه كسى به آنها آزار نرساند و به نظر معتصم مجعول آمده بود زيرا مامون در خاتم پيغمبر كه نمايان نبود شك برده بود ) عيسى دوست اسحاق بن ابراهيم گويد من با مامون در شهر دمشق بودم . خزانه او تهى يا مال او كم شده بود بحديكه دچار تنگدستى شد و نزد معتصم شكايت كرد او گفت : اى امير المؤمنين . صبر كن كه مال روز جمعه خواهد رسيد ( براى دلدارى او گفت ) ناگاه سى هزار هزار درهم از خراج كشور رسيد . چون آن مال رسيد مامون بيحيى بن اكثم گفت : برخيز برويم كه مال را ببينيم هر دو با هم رفتند . آن مال را با تظاهر و تجمل بسيار حمل كرده بودند كه شترها را زيور بسته بودند مامون ديد و بسيار خرسند شد و از فزونى آن هم تعجب كرد مردم هم به او نگاه مىكردند و از مسرت او تعجب مىكردند مامون گفت : اى ابا محمد ما مال را مىبريم و ياران ما كه اكنون تماشا مىكنند با نااميدى و تهى دستى بروند . اين بخل و خست است آنگاه محمد بن يزيد را خواند و گفت براى فلان خانواده هزار هزار برات بده و مانند آن براى فلان خانواده و فلان هى گفت و دستور داد تا آنكه بيست و چهار هزار هزار از آن مال را برات كرد و بخشيد هنوز پاى او در ركاب بود كه گفت بقيه را بسپاهيان بدهيد بگو بعلى آن مبلغ را بلشگر ما بدهد .